

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
در زمان قدیم، در کشور نروژ دو برادر به نام های اولاف و سون زندگی می کردند. اولاف بسیار ثروتمند بود ولی سون بسیار فقیر. در پایان فصل زمستان، سون چیزی نداشت برای خوردن به خانواده اش بدهد. دیگر چاره ای برایش نمانده بود جز این که از میان جنگل عبور کند و به خانه اولاف برود و از او کمک بگیرد. اولاف یک تکه گوشت به سون داد و گفت:« بگیر فقط همین را دارم که به تو بدهم. دیگه چیزی از من نخواه.» سون گفت:«ممنونم.» و با خودش فکر کرد که این گوشت حتی یک وعده غذا هم برای خانواده اش نمی شود. |
|
وقتی به جنگل رسید هوا کاملا تاریک شده بود. در آن تاریکی دنبال راهی برای برگشت به خانه اش می گشت که پیرمرد هیزم شکنی را دید که زیر نور فانوس کُنده های درخت را اره می کرد.
به پیرمرد گفت: « من راه برگشت به خانه ام را گم کرده ام و باید هر چه زودتر این تکه گوشت را به خانواده ام برسانم. آن ها چیزی برای خوردن ندارند.»
پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت: « ...
این داستان ادامه دارد...
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 186
بازدید ماه : 54
بازدید کل : 215645
تعداد مطالب : 460
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1